تبليغاتX
حنا در جایی از دنیا

حنا در جایی از دنیا

لحظه ها فرار میکنند. میدزدمشان .در گوشه ای دنج ثبتشان میکنم

بر روي سنگ قبرم بنويسيد

..............................

.............................

هنوز كه نمرده ام

بگذاريد بميرم

بعد

هر چه دلتان خواست بنويسيد

برايم فرقي نخواهد كرد 


پ.ن. 

tu n' es pas lui

lui پس كيه ؟

(از فرمايشات زوزو عليها رحمه دامت بركاتها )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:55  توسط hana  | 


Sorry


I’m sorry of being so emotional
 I’m sorry of being so possessive
 I’m sorry that I cry for you
 I’m sorry because I can’t live without you

 I’m sorry for the tears you shed
 I’m sorry for the damage I made
 I’m sorry I’ve made you sick
 Sorry I hurt you so deep

 I’m sorry for giving you sleepless nights
 I’m sorry for each and every fight
 I’m sorry for your pain & agony
 I’m sorry for the missing harmony

 I’m sorry for my selfish love
 I’m sorry for not caring enough
 I’m sorry for my restlessness
I’m sorry for the losing grace
I’m sorry my friend I made you mad
 I’m sorry darling you are so sad

 Sorry for not giving you any happiness
 Sorry because it’s my disgrace
 I’m sorry for thinking of you so very much
 I’m sorry I always miss your touch
 I’m sorry of being so mad about you
 I’m sorry for my every blue

 I’m sorry of being so immature
 I’m sorry now that can’t be cured
 I’m sorry of being myself
 I’m sorry that I’ve failed
 
I’m sorry and sorry again
 I’m sorry of being insane

  
 But believe me that i love you

 should i say sorry for that too

?

Sourav RCY



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 2:13  توسط hana  | 


Give me all your bitter smiles

cause this bitterness makes me forget all those fake sweet grins

and you know why ?

cause even all those shiny reflections  in the mirror cant replace you in my heart

hey

have i ever told you

that you r not replaceable


Zozo/hana=zoha


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:7  توسط hana  | 


Mr doctor

give me an adult cold  Mr doctor

, i feel sick and  i prefer to die rather than being like this

.give me a ranitidine cause  i have  pain in my stomach

and i don't  know why in the world i should be like this

cause i never eat too much food

believe me i am not  exaggerating

hey Mr doctor

don't  you have any tablet for my soul ? 

although i don't know where my soul is
 
 i feel something is wrong there

you are not to do all my orders

but be good Mr doctor , be just

you are the only doctor who i know

and i have

give me something tranquilizer

cure me  Mr doctor

or

I'll  dye
 

Hana.b

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:32  توسط hana  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:0  توسط hana  | 


چرخی زد توی هواو افتاد درست توی دست های من . مثل اینکه معجزه ی آسمان باشد . نگاهش کردم و گفتم این قاصدک از این همه جا چرا اینجا . بعد یادم آمد یکی از دوستانم گفته بود اگر یک بار دیگر بگویم چرا به بادم خواهد داد . و چون من از به باد رفتن خوشم نمی آید ،  نگفتم چرا . بعد یادم آمد خیلی وقت بود نگفته بودم چرا ؟ چون به نظرم سوال بی موردی می آید چرا . هیچ وقت فکر کرده اید اگر در این گلبلستان  بگویید چرا حتمآ سر از تیمارستان در می آورید . واییییی قضیه ی قاصدک یادم رفت . گفتم که تالاپی افتاد توی دست های من و من چون نمی توانستم بوسش کنم و از افه و این جور لوس بازی ها خوشم نمی آید و دور برم هم به اندازه ی یک نمایشگاه آدم بود   فوتش کردم هوا.و بعد همین طور که داشت تاب می خورد آرزو هایم را در جعبه ی همیشگیشان آماده  با چشمهایم تحویلش دادم . مطمئنم قاصدک با معرفتی بود و شک ندارم که ازاین  پیزوری هایش نبود که بی اعتنا بگذارد و برود . بالاخره یک چیزی می دانسته که از این همه دست صاف آمده تو دست آبجی حنا ولو شده .نیامده که آفتاب بخورد حتمآ کاری با من داشته یا من کاری با او داشتم .  بعد او را به جان مادرش قسم دادم . این یکی آخری را دروغ گفتم چون می دانم قاصدک ها بی پدر و مادرند .ولی عجب .......حالا با این همه هنوز نمی دانم از این همه دست چرا دست من ؟؟( دوستم آدرس وبلاگ مرا ندارد )  

+امروز یک آهنگ از شهرام ناظری در شبکه ی 4 پخش شد . بعد وسط های آهنگ منفکر کردم  یا گوشهای من اشکال دارندو پیر شده ام  یا اینها یک قسمتی از آهنگ را سانسور کردند . بعد یکدفعه دیدم رضا پرید توی اتاق و گفت : (ناقصه یه جاییشو حذف کردن ). اینجاشو : شما مست نگشتید ...از این باده نخوردید ... چه دانید ..چه دانید که ما در چه شکاریم . و دوتایی با هم گفتیم وااااااااا. من همینطوری و اون به تقلید از من .یعنی به آهنگم رحم نکردن ؟ چرا ؟ ( این عادت به این زودیا ترک نمیشه )

+ اضافه برایتان بگویم آدم ها عوض شده اند . آدم ها عوض شده اند یا من.......هر چه قدر ذهنشان بزرگ می شود به همان نسبت قلبشان را از دست می دهند . اضافه برایتان بگویم اجازه گرفتیم گفتیم قلب نمی خواهیم ولمان کنید . گفتند شما عاقل بشو نیستید . اضافه برایتان بنویسم اینکه آدم ها عوض شده اند یا من....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:28  توسط hana  | 

سال پيش كه تسليت گفتم برايم سخت بود كه وقتي نگاهش ميكنم لبخند نزنم .
(هميشه اين كار را ميكنم ) دختر عمويم را ميگويم . يادم نمي رود رفتم بغلش كردم گفتم غم آخرت باشد . اما امسال ديگر رويم نشد بگويم غم آخرت باشد انگار خجالت ميكشيدم آرزويي كه پارسال برايش كردم محقق نشد و من امسال دوباره بايد او را داغ دار در بغل بگيرم .

برادرت بميرد مثل اين مي ماند كه دنيا تمام پشتيبان ها را از تو گرفته است . دلم هري ريخت . هيچ چيز نفهميدم . هنوز هم گيجم . گيج گيج .

پست تلخ بود . مي بخشيد حتمآ


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:49  توسط hana  | 



+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:59  توسط hana  | 

باغچه اش امروز خورشیداش را هم از دست داد.

خاکش که چند وقتی بود که آن جان سابق را نداشت . قبلآ مثل ماه بود . گل ها ریشه میکردند تویش جوری که نگو . کیف میکردی . نگاهش می ارزید به صد تا باغ و بستان و از این جور چیز ها .ولی حالا درست مثل کویر شده . چند ماهی بیشتر نیست که این وضعیت نا بسامان به وجود آمده  . اول از آب شروع شد . آب چاه کنار باغچه خشکید . تنها چاهی که گل ها را با آن آب می داد ته کشید . چند روزی فقط کارش شده بود اشک ریختن کنار چاه ولی بعد به فکر قطره چکان و این حرف ها افتاد . با حوصله ای که داشت یکی یکی آبشان میداد . مثل اینکه بچه هایش باشند . اما بعد نوبت خاک رسید . که آن را هر کاری کرد تا با امید قلابی دادن به خودش حلش کند نشد که نشد . اینقدر کود زد به جان این خاک اما چون آب نبود هیچ فایده ای نداشت فقط سگ زدن الکی بود .

وقتی خورشید هم رفت دیگر هیچ چیز باقی نمانده بود که برایش گریه کند .

آمد پیش من . من اول کمی نگاهش کردم . بعد او کمی به افق های نامعلوم خیره شد . بعد خنده مان گرفت . خندیدیم .

آن قدر سگ خنده زدیم که اشک از چشمهایمان در آمد .. خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم  آن قدر که فراموش کردیم باغچه را و یادمان آمد ، این اولین باغچه ای نبوده که از دست داده ایم . آخرینش همنخواهد بود .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 18:48  توسط hana  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:39  توسط hana  |