
بر روي سنگ قبرم بنويسيد
..............................
.............................
هنوز كه نمرده ام
بگذاريد بميرم
بعد
هر چه دلتان خواست بنويسيد
برايم فرقي نخواهد كرد
پ.ن.
tu n' es pas lui
lui پس كيه ؟
(از فرمايشات زوزو عليها رحمه دامت بركاتها )
لحظه ها فرار میکنند. میدزدمشان .در گوشه ای دنج ثبتشان میکنم

بر روي سنگ قبرم بنويسيد
..............................
.............................
هنوز كه نمرده ام
بگذاريد بميرم
بعد
هر چه دلتان خواست بنويسيد
برايم فرقي نخواهد كرد
پ.ن.
tu n' es pas lui
lui پس كيه ؟
(از فرمايشات زوزو عليها رحمه دامت بركاتها )

|
Sorry
|
Give me all your bitter smiles
cause this bitterness makes me forget all those fake sweet grins
and you know why ?
cause even all those shiny reflections in the mirror cant replace you in my heart
hey
have i ever told you
that you r not replaceable
Zozo/hana=zoha

give me an adult cold Mr doctor
, i feel sick and i prefer to die rather than being like this
.give me a ranitidine cause i have pain in my stomach
and i don't know why in the world i should be like this
cause i never eat too much food
believe me i am not exaggerating
hey Mr doctor
don't you have any tablet for my soul ?

چرخی زد توی هواو افتاد درست توی دست های من . مثل اینکه معجزه ی آسمان باشد . نگاهش کردم و گفتم این قاصدک از این همه جا چرا اینجا . بعد یادم آمد یکی از دوستانم گفته بود اگر یک بار دیگر بگویم چرا به بادم خواهد داد . و چون من از به باد رفتن خوشم نمی آید ، نگفتم چرا . بعد یادم آمد خیلی وقت بود نگفته بودم چرا ؟ چون به نظرم سوال بی موردی می آید چرا . هیچ وقت فکر کرده اید اگر در این گلبلستان بگویید چرا حتمآ سر از تیمارستان در می آورید . واییییی قضیه ی قاصدک یادم رفت . گفتم که تالاپی افتاد توی دست های من و من چون نمی توانستم بوسش کنم و از افه و این جور لوس بازی ها خوشم نمی آید و دور برم هم به اندازه ی یک نمایشگاه آدم بود فوتش کردم هوا.و بعد همین طور که داشت تاب می خورد آرزو هایم را در جعبه ی همیشگیشان آماده با چشمهایم تحویلش دادم . مطمئنم قاصدک با معرفتی بود و شک ندارم که ازاین پیزوری هایش نبود که بی اعتنا بگذارد و برود . بالاخره یک چیزی می دانسته که از این همه دست صاف آمده تو دست آبجی حنا ولو شده .نیامده که آفتاب بخورد حتمآ کاری با من داشته یا من کاری با او داشتم . بعد او را به جان مادرش قسم دادم . این یکی آخری را دروغ گفتم چون می دانم قاصدک ها بی پدر و مادرند .ولی عجب .......حالا با این همه هنوز نمی دانم از این همه دست چرا دست من ؟؟( دوستم آدرس وبلاگ مرا ندارد )
+امروز یک آهنگ از شهرام ناظری در شبکه ی 4 پخش شد . بعد وسط های آهنگ منفکر کردم یا گوشهای من اشکال دارندو پیر شده ام یا اینها یک قسمتی از آهنگ را سانسور کردند . بعد یکدفعه دیدم رضا پرید توی اتاق و گفت : (ناقصه یه جاییشو حذف کردن ). اینجاشو : شما مست نگشتید ...از این باده نخوردید ... چه دانید ..چه دانید که ما در چه شکاریم . و دوتایی با هم گفتیم وااااااااا. من همینطوری و اون به تقلید از من .یعنی به آهنگم رحم نکردن ؟ چرا ؟ ( این عادت به این زودیا ترک نمیشه )
+ اضافه برایتان بگویم آدم ها عوض شده اند . آدم ها عوض شده اند یا من.......هر چه قدر ذهنشان بزرگ می شود به همان نسبت قلبشان را از دست می دهند . اضافه برایتان بگویم اجازه گرفتیم گفتیم قلب نمی خواهیم ولمان کنید . گفتند شما عاقل بشو نیستید . اضافه برایتان بنویسم اینکه آدم ها عوض شده اند یا من....
برادرت بميرد مثل اين مي ماند كه دنيا تمام پشتيبان ها را از تو گرفته است . دلم هري ريخت . هيچ چيز نفهميدم . هنوز هم گيجم . گيج گيج .
پست تلخ بود . مي بخشيد حتمآ

باغچه اش امروز خورشیداش را هم از دست داد.
خاکش که چند وقتی بود که آن جان سابق را نداشت . قبلآ مثل ماه بود . گل ها ریشه میکردند تویش جوری که نگو . کیف میکردی . نگاهش می ارزید به صد تا باغ و بستان و از این جور چیز ها .ولی حالا درست مثل کویر شده . چند ماهی بیشتر نیست که این وضعیت نا بسامان به وجود آمده . اول از آب شروع شد . آب چاه کنار باغچه خشکید . تنها چاهی که گل ها را با آن آب می داد ته کشید . چند روزی فقط کارش شده بود اشک ریختن کنار چاه ولی بعد به فکر قطره چکان و این حرف ها افتاد . با حوصله ای که داشت یکی یکی آبشان میداد . مثل اینکه بچه هایش باشند . اما بعد نوبت خاک رسید . که آن را هر کاری کرد تا با امید قلابی دادن به خودش حلش کند نشد که نشد . اینقدر کود زد به جان این خاک اما چون آب نبود هیچ فایده ای نداشت فقط سگ زدن الکی بود .
وقتی خورشید هم رفت دیگر هیچ چیز باقی نمانده بود که برایش گریه کند .
آمد پیش من . من اول کمی نگاهش کردم . بعد او کمی به افق های نامعلوم خیره شد . بعد خنده مان گرفت . خندیدیم .
آن قدر سگ خنده زدیم که اشک از چشمهایمان در آمد .. خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم آن قدر که فراموش کردیم باغچه را و یادمان آمد ، این اولین باغچه ای نبوده که از دست داده ایم . آخرینش همنخواهد بود .....