تبليغاتX
حنا در جایی از دنیا
 

spring

آن قدر سبك شده ام كه حالي براي حرف زدن ندارم . همه چيز غرق در رخوتي دلپذير شده . بهار دلپذير شده . الكي خوش ميزنيم . دلتان خواست فحش بدهيد ما خوشيم .


 

نوشته شده توسط hana در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت


میس مای هوم

دلم برای این جا تنگ شده بود . 

نقطه سر خط.

سال جدید را تبریک عرض میکنم .


 

نوشته شده توسط hana در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 0:14 موضوع | لینک ثابت


همین طوری

+"هر اندازه انتزاعی بنویسی ، به همان اندازه وضعت اورژانسی است"

حنا


نگاه های آدم های اطرافم را دیگر خیلی ساده میتوانم رمز یابی کنم . اطرافم پر از آدم های ساده و خطی شده . دیگر برای شکستن رمز های جدید تلاش نمی کنم . دلم یک بازی تازه و یک مسئله ی پیچیده می خواهد . کلید های من این روز ها در این موقعیت جغرافیایی و در این خشکسالی آدم ها ، روی شانه هایم سنگینی میکنند ...

+ چه بگویم که غم حتی دیگر بیایند ، دستم را بگیرند و به باغم ببرند از دل بیرون نمی آید . 

اصلن ما را سر باغ و بوستان هم که باشد

تو هم که آنجا باشی

بر فرض نزدیک به محال

 غم از کول ما پایین نمی رود .

+کناره های پیرهنم را چیدمو با آن اشک های پسری را و خون های دست دختری را پاک کردم . کناره ی پیرهن آدم هم مثل جزئی از وجود خود آدم است . آدم نمی تواند وابستگی اش به آن را کتمان کند . در واقع کناره های پیرهن می تواند آخرین تکه ی وجودی آدم باشد وقتی که جریان پوسیدگی به انتهایش نزدیک است . 


+ برای دوستی تعریف کردیم فلانی عاشق فلانی شده . گفت :.... اضافی خورده . آن وقت ها فکر کردیم بیخود حرفی می زند که بی ادبانه هم هست:پی . اما این روزها خیلی خوب میفهمم منظورش را .



 

نوشته شده توسط hana در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ساعت 4:59 موضوع | لینک ثابت


سفر فراموشی

ازسفر فراموشی که برگشت 

قطره ای از مرگ را هر شب 

در لیوان آشنایی های تازه اش می ریخت 

ذره ای کسالت که در صدایش بود را 

با قهقهه های بی هنگام 

می شکست

از سفر فراموشی 

که برگشت

نیمی از آدم ها را دیگر نمی شناخت 

حنا ، زمستان 1390


 

نوشته شده توسط hana در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 22:20 موضوع | لینک ثابت


حنا

+ دوستی داشتم که به همه شک داشت .

این روز ها ...حالا .....بیشتر یادش میکنم . باید به همه شک داشت .

+ کسی می گفت به نظر میرسد از جنس محبت و عشق باشی . به نظر می رسد مهربان باشی ...جوابی ندادم . خواستم بگویم من از جنس آن سفالینه های هزار ساله مانده زیر خاکم

می بینی ام اما به دستم که بگیری پودر می شوم . به سراغم آمدی ...نیامدی . من از جنس هیچ چیزم . ...

دیگر آوازی نمی خوانم به ترس اینکه مگر کسی هوس شنیدن آواز کرده باشد در باغ ....ساکت یک گوشه ای می نشینم .

کسی هم به سراغم آمد .

حمله می کنم .

همین .



 

نوشته شده توسط hana در سه شنبه ششم دی 1390 ساعت 0:46 موضوع | لینک ثابت


کرم ابریشم.....

مثل کرم ابریشمی

که خیری از پرواز ندیده

دوست دارم به پیله ام برگردم .....

حنا ، پاییز1390

+


دلی که چراغ به دست گرفته و منتظر نشانه است از دوردست ها را نمی شود شکست . نمی شود وعده گذاشت با او بر سر کوچه ای در شهر ی دور دست زیر تنومنترین درخت  چنار بازمانده از سال ها و نیامد . نمی شود با دل ها شوخی کرد . نمی شود .

همان طور که با چشم های منتظر مانده به در نمی شود . نمی شود شراره ای کوچک شد و تابید و آتش در همه جا  زد و به آسمان ها رفت و نا پدید شد .

نمی شود . همین طور آمد و بعد هم همین طور رفت....     . ........

شوخی خوب است . اما از بچگی به ما یاد دادند با هر چیزی شوخی نکنیم . 

.

.

.

.


 

نوشته شده توسط hana در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ساعت 23:38 موضوع | لینک ثابت


برادرانه ....

این روز ها هوس میکنم ، مطب دکترها را پاتوق خودم  بکنم ، شال و کلاه کنم دنبال دستمال های آهنی از این ساختمان به آن یکی

عشقیزوفرنی بخوانم 

" دکتر چرا هر شب در کابوس های من میبرد او را لولو ؟ "

.

.

".............برادرانه گوش میکنی دکتر ؟ "

+ من که شک دارم دکتر ها اصلن گوش بدهند چه برسد به برادرانه ....


 

نوشته شده توسط hana در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ساعت 0:23 موضوع | لینک ثابت


بیا ....باش

برای من از دقیقه های سبک بگو !! از شانه هایی که خالی نمی شوند .  از درها و پنجره های با محبت و ساده ی همیشه باز و گاهی بسته . حرف تازه ای بزن برایم که گم شده های دیگر نمی زدند . حدیث تکراری در گوشم نخوان که گوش - خسته از شنیدن تکرار مکرر خوانده شده ها و شنیده شده هایم .

خسته ام نکن ! لالایی باش برای خواب های سنگین و بیداری های عمیق !

من این جا بس دلم تنگ است و هر سازی که .............

بیا

باش

ولی خوش باش ....





 

نوشته شده توسط hana در چهارشنبه دوم آذر 1390 ساعت 11:46 موضوع | لینک ثابت


همین طوری 1

غریبه ها درد دل آمو بهتر میفهمن.

نمیشناسنت که !! گوش میدن یه اهی میکشن و میرن !! تو هم که انتظاری نداری ازشون !!همون که گوش دادن دستشون درد نکنه ! غریبه ها بهترن به مولا !! ولی حیف که غریبه ای پیدا نمیشه این دور و بر !! حیف ....

+ نگاه می کنم به سرنوشت بعضی ها . بعد انگار که خودم را از دایره جدا کنم . . انگار که خودم از زمان جدا شده ام . این چرخ مرا پیچانده باشد . نفهمیده باشم --اصلن توی گود نیامده باشم  نگاه می کنم به آدم ها و رابطه ها و خنده ها و گریه ها خیلی وقت است که من بازی نیستم ---آنها بازی می کنند -- من این کنار میخندم که خوشحالند !!آرامم که آسوده اند---آرام ؟ اگر اسمش را بگذاری آرامش !!

نگاه می کنم که دغدغه هاشان کوجک شده !! من توی این چرخ نیستم انگار !!! زمان مرا کنار زده .

+درد را نهان بگذار . نهان بهتر . :) دوست خوبم نهان بهتر . 

+ عید را تبریک گفتند به ما ولی ما نفهمیدیم که عید است !!

+دوستی لطف کرده ابراز محبت کرده ما خوشمان نیامده !! می گوید احترام چیزی است که شما به ما نمی گذاری

نمی دانم آیا احترام هم مثل حق این روز ها گرفتنی شده ؟؟؟؟؟

یا آدم ها حس می کنند زیادی مهم شده اند برای خودشان ؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط hana در دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ساعت 2:30 موضوع | لینک ثابت


آیم فاین


همیشه ی خدا یک چیزی هست که از یادم رفته ، جوری که انگار از اول نبوده  .و همیشه ی خدا می مانم دودل که ایا اصلن چیزی بوده که من فراموشش کرده ام ؟ . که ایا این چیزی که من منتظر امدنش هستم وجود خارجی دارد یا صرفن حس شکاکانه ای لعنتی است که مرا رها نمی کند .

و خلاصه این حس است  که پیروز می شود و ادم را برای همیشه منتظر میگذارد.

انگار عزیزی را بدرقه کرده ای یا این هم یادت رفته و تازه  مطمئن نیستی کی بر می گردد . چشمت به خاک جاده است و هر کسی که بوی خاک بدهد اشتباهی جای او میگیری.بعضی وقت ها اشتباهاتت فجایعی را به بار می آورند بعضی وقت ها هم زیادی گران تمامت نمی کنند  مثل وقت هایی که قرص هایت را خورده ای اما --انگار که نخورده--- برمی داری سری دوم را با شک و تردید روانه ی معده میکنی .

اری این روز ها تلفات میدهیم . تلفات سردرگمی و بی سرزمینی  و تعلیق کشدار و حوصله سربر زندگی .

اری این روز ها سری به خانه ی ما زدی ، ما را پیدا کردی >بدان ما رفته ایم که سراب ها گم نشوند .


 

نوشته شده توسط hana در شنبه هفتم آبان 1390 ساعت 3:40 موضوع | لینک ثابت